Status

•سپتامبر 22, 2009 • یک نظر بنویسید

Image from Flickr

I am so ashamed of my disappointment .

•جولای 10, 2009 • تا کنون 2 نظر داده شده

البته انسان امروزی به سبب فقدان درون نگری ِ خود ، بهای گزافی برای این اعتقاد که خواستن توانستن است  پرداخته

 او نمیداند که با وجود منطق و کارآیی ِ خود ، همچنان اسیر قدرت هایی است که نمی تواند مهارشان کند . خدایان و ابلیس هایش نابود نشده اند ، تنها نام های خود را تغییر داده اند 

و همواره با ممارست او را گرفتار نگرانی و تشویش های مبهم کرده اند تا به قرص های بی اثر ،الکل ، توتون و بدن های برهنه پناه برد و بویژه گرفتار روان پریشی های  مهلک شود .  

-کارل گوستاو یونگ  ؛ انسان و نمادهایش 

teras cont.

•ژوئن 30, 2009 • یک نظر بنویسید

بوی گندم مال من … 

tears

•ژوئن 13, 2009 • ۱ دیدگاه

 

باده نمی​بایدم، فارغم از درد و صاف              تشنه خون خودم، آمد وقت مصاف

برکش شمشیر تیز، خون حسودان بریز            تا سر بی​تن کند، گرد تن خود طواف

کوه کن از کله​ها، بحر کن از خون ما             تا بخورد خاک و ریگ، جرعه ی خون ازگزاف

ای ز دل من خبیر، رو دهنم را مگیر                ور نه شکافد دلم، خون بجهد از شکاف

گوش به غوغا مکن، هیچ محابا مکن               سلطنت و قهرمان، نیست چنین دست باف

در دل آتش روم، لقمه آتش شوم                       جان چو کبریت را، بر چه بریدند ناف

با تو چه گویم که تو، در غم نان مانده​ای            پشت خمی همچو لام،  تنگ دلی همچو کاف

هین بزن ای فتنه جو، بر سر سنگ آن سبو         تا نکشم آب جو، تا نکنم اغتراف

همچو روان​های پاک، خامش در زیر خاک       دور ز جنگ و خلاف، بی​خبر از اعتراف

 

-مولوی

 

 

•می 3, 2009 • تا کنون 2 نظر داده شده

پرده روشن می‌شود . تغییر ناگهانی نور چشمم را می‌زند و تصاویر متحرک بر پرده را چند لحظه‌ای تار می‌بینم . بعد، متوجه می‌شوم که آنها با سرعت سرسام‌آوری به دنبال هم می‌آیند و برای اینکه معنی یک تصویر را بفهمم باید از خیر تصاویر بیشماری قبل و بعد از آن بگذرم . داستانی که در ذهنم با نقاطی گسسته ساخته‌ام از آنچه احتمالا حقیقت روی پرده است به‌سرعت فاصله می‌گیرد .چشمهایم به پرده خیره شده‌اند و نمی‌توانم بفهمم آیا کسی در اطرافم هست که همراه من به این حوادث نگاه کند یا نه .

پیش از آنکه فرصت شود از خودم بپرسم که پیش از این کجا بودم و اصلا چه کسی این فریم های رنگی بی‌معنی را برای من پخش می‌کند و چرا ، همه چیز همانطور که ناگهان شروع شده ، به پایان می‌رسد : در تاریکی مطلق فرو می‌رود

و دیگر چیزی به خاطر نمی‌آورم

•آوریل 3, 2009 • یک نظر بنویسید

اینک ، سابیتو ، من به تو می نگرم

تا به مرگی که از آن می ترسم نگاه نکنم.

- گیلگمش ، کتیبه دهم

•مارس 7, 2009 • یک نظر بنویسید

 

اینکه تو بالکن ایستادم و فکر می کنم برای همه ی رهگذرها عجیبه ،

اگه تو بالکن می ایستادم و سیگار می کشیدم و فکر می کردم طبیعی بود .

•فوریه 9, 2009 • تا کنون 3 نظر داده شده

895076711

Everyone is a prisoner of his own experience. No one can eliminate PREJUDICEs – Just recognize them

Edward R. Murrow-

A brief dsescription of Kafka

•ژانویه 7, 2009 • ۱ دیدگاه

نویسنده شروع به نوشتن می‌کند .

با شیاطین داستانش ، حرف می‌زند ، می‌رقصد و نبرد می‌کند…

و سرانجام مغلوب می‌گردد.

•ژانویه 5, 2009 • تا کنون 4 نظر داده شده

 

او به من وعده داده است ، آنگاه که تمام کتاب های کتابخانه را خواندم

اجازه‌ی رفتن بدهد.

پیر سالخورده‌ی دانایم گمان می‌‌‌برد

شب ها صدای پاورچین‌هایش را نمی‌شنوم ،

و صبح‌ها بوی کاغذ تازه را احساس نمی‌کنم ،

آنگاه که کتاب‌هایی با جلدهای رنگارنگ را در قفسه‌های خاک‌ گرفته می‌گذارد.