
•جولای 10, 2009 • تا کنون 2 نظر داده شده
البته انسان امروزی به سبب فقدان درون نگری ِ خود ، بهای گزافی برای این اعتقاد که خواستن توانستن است پرداخته
او نمیداند که با وجود منطق و کارآیی ِ خود ، همچنان اسیر قدرت هایی است که نمی تواند مهارشان کند . خدایان و ابلیس هایش نابود نشده اند ، تنها نام های خود را تغییر داده اند
و همواره با ممارست او را گرفتار نگرانی و تشویش های مبهم کرده اند تا به قرص های بی اثر ،الکل ، توتون و بدن های برهنه پناه برد و بویژه گرفتار روان پریشی های مهلک شود .
-کارل گوستاو یونگ ؛ انسان و نمادهایش
tears
•ژوئن 13, 2009 • ۱ دیدگاه
باده نمیبایدم، فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم، آمد وقت مصاف
برکش شمشیر تیز، خون حسودان بریز تا سر بیتن کند، گرد تن خود طواف
کوه کن از کلهها، بحر کن از خون ما تا بخورد خاک و ریگ، جرعه ی خون ازگزاف
ای ز دل من خبیر، رو دهنم را مگیر ور نه شکافد دلم، خون بجهد از شکاف
گوش به غوغا مکن، هیچ محابا مکن سلطنت و قهرمان، نیست چنین دست باف
در دل آتش روم، لقمه آتش شوم جان چو کبریت را، بر چه بریدند ناف
با تو چه گویم که تو، در غم نان ماندهای پشت خمی همچو لام، تنگ دلی همچو کاف
هین بزن ای فتنه جو، بر سر سنگ آن سبو تا نکشم آب جو، تا نکنم اغتراف
همچو روانهای پاک، خامش در زیر خاک دور ز جنگ و خلاف، بیخبر از اعتراف
-مولوی
•می 3, 2009 • تا کنون 2 نظر داده شده
پرده روشن میشود . تغییر ناگهانی نور چشمم را میزند و تصاویر متحرک بر پرده را چند لحظهای تار میبینم . بعد، متوجه میشوم که آنها با سرعت سرسامآوری به دنبال هم میآیند و برای اینکه معنی یک تصویر را بفهمم باید از خیر تصاویر بیشماری قبل و بعد از آن بگذرم . داستانی که در ذهنم با نقاطی گسسته ساختهام از آنچه احتمالا حقیقت روی پرده است بهسرعت فاصله میگیرد .چشمهایم به پرده خیره شدهاند و نمیتوانم بفهمم آیا کسی در اطرافم هست که همراه من به این حوادث نگاه کند یا نه .
پیش از آنکه فرصت شود از خودم بپرسم که پیش از این کجا بودم و اصلا چه کسی این فریم های رنگی بیمعنی را برای من پخش میکند و چرا ، همه چیز همانطور که ناگهان شروع شده ، به پایان میرسد : در تاریکی مطلق فرو میرود
و دیگر چیزی به خاطر نمیآورم
•آوریل 3, 2009 • یک نظر بنویسید
اینک ، سابیتو ، من به تو می نگرم
تا به مرگی که از آن می ترسم نگاه نکنم.
- گیلگمش ، کتیبه دهم
•مارس 7, 2009 • یک نظر بنویسید
اینکه تو بالکن ایستادم و فکر می کنم برای همه ی رهگذرها عجیبه ،
اگه تو بالکن می ایستادم و سیگار می کشیدم و فکر می کردم طبیعی بود .
•فوریه 9, 2009 • تا کنون 3 نظر داده شده
A brief dsescription of Kafka
•ژانویه 7, 2009 • ۱ دیدگاهنویسنده شروع به نوشتن میکند .
با شیاطین داستانش ، حرف میزند ، میرقصد و نبرد میکند…
و سرانجام مغلوب میگردد.
•ژانویه 5, 2009 • تا کنون 4 نظر داده شده
او به من وعده داده است ، آنگاه که تمام کتاب های کتابخانه را خواندم
اجازهی رفتن بدهد.
پیر سالخوردهی دانایم گمان میبرد
شب ها صدای پاورچینهایش را نمیشنوم ،
و صبحها بوی کاغذ تازه را احساس نمیکنم ،
آنگاه که کتابهایی با جلدهای رنگارنگ را در قفسههای خاک گرفته میگذارد.




